تبليغاتX
در به در
 جواني
 

جواني

جواني ، داستاني بود
پريشان داستان بي سرانجامي
غم  آگين قصه تلخي كه از يادش هراسانم
به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم
جواني چون كبوتر بود و من بودم يك طفل كبوتر باز
سرودي داشت آن مرغك
كه از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم
به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم
نوائي  داشت
حالي داشت
گه و بي گاه با طفل دلم قال و مقالي داشت
 
جواني چون كبوتر بود و من بودم طفل كبوتر باز
كه او را هر زمان با شوق، آب و دانه مي دادم
پر و جان لطيفش  را به لبها شانه مي كردم
و او را روي چشم و سينه خود لانه مي دادم
!ولي افسوس
!هزار افسوس
يك روز آن كبوتر از كفم پر زد
زپيشم همچنان تير شهابي تند بالا رفت
بسوي آسما نها رفت
فغان كردم
نگاهم را چنان صياد، دنبالش روان كردم
ولي او كم كمك چون نقطه شد از ديده پنهان شد
به خود گفتم! كه آن مرغك به سوي لانه مي آيد
اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد
!ولي افسوس
!هزار افسوس
به عمري  در رهش آويختم فانوس چشمم را
نيامد در برم مرغ سپيد من
نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من
كنون دور از كبوتر، خانه خالي، آسمان خاليست
.بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست
 
من آن طفل ديروزين
كه اينك در غم همنغمه اي با چشم تر مانده
درون  آشيان  زان همنواي گرمخو يك مشت پرمانده
پر او چيست؟ داني؟  هاله موي سپيد من
فضاي آشيان خاليست
چه هست آن آشيان؟
ويران دلم، ويرانه ي عشق و اميد من
 
كنون من مانده ام تنها
.....................
به صحراي غريبي، بيكس و هم صحبت كوهم
:صدا سر مي دهم  در كوه
!كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها
:جواب  آمد به صد اندوه
!كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها
 
 
پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید 
قلبتان را از نفرت پاک کنید
ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید
ساده زندگی کنید
بیشتر بخشش کنید
کم تر توقع داشته باشید
 
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند
 
نوشته شده توسط Dani در 85/05/10 و ساعت 14:40
 تو

بهم زنگ نزن

نمی خواد با این کار نبودنتو توجیه کنی

تو کنارم نبودی

تو از لحظاتت لذت تمام و بردی ومن

تنهای تنها

گوشه اتاق کز کردم و گریه کردم

تو کجا بودی و من کجا؟

نمی خواد دلمو بدست بیاری

دیر اومدی

انقدر شکسته و خردوترک دارشده که میترسم دستتو ببره

حالمو نپرس

من خوبم

تنها حیرانم

حیران از این همه تنهایی و غصه

که از کجا به دلم راه پیدا کردن

و چه موج انفجاری داشتند که چنین

خرده های دلمو از چشام سرازیر کردن

هنوز هم حیرانم چه انفجار عجیبیست زندگی

نوشته شده توسط Dani در 85/05/10 و ساعت 14:35
 چشم او

بر سنگ چشم او
 بر سر گوري كه روزي بود آتشگاه عشق من
 وز لهيب آرزويي روشن و خوش تاب
شعله مي افراشت
 
وينك از خاكستري پوشيده
 كز وي جز خموشي چشم نتوان داشت
مي چكد اشك نگاهم تلخ
 
مي چكد اشك نگاهم نيز در آن جام زهرآگين
كز شرنگ بوسه لبريز است
 
وز فسوني تازه مي خواند مرا هر دم كه
 بازآ اين چه پرهيز است
وز نهيب گور سرد چشم او
كاندر آن هر گونه اميدي فرو مرده ست
پاي واپس مي نهم 

 بي نياز بوسه اي پرشور
كز فريبي تازه مي رقصد در آن لبخند
بي نياز از خنده اي دلبند
كز فسوني تازه مي جوشد در آن آواز
 مي چكد اشك نگاهم باز
 
بر سر گوري كه روزي بود آتشگاه عشق من
 وينك از خاكستر اندوه پوشيده ست
 در ميان اين خموش آباد بي حاصل
 در سكوت چيره اين شام بي فرجام
مي چكد اشك نگاهم بر مزار دل
 مي سرايد قصه درد مرا با سنگ چشم او
با غمي كاندر دلم زد چنگ
 وز پلاس هستي ام بگسيخت تار و پود
 
 
مي رود
مي گويمش بدرود

وز نگاه خسته و پژمرده
چون مهتاب پاييز ملال انگيز
مي گذارم بر مزار آرزوهايم گلي ويران
يادگار آن اميد گم شده
آن عشق يادآويز

نوشته شده توسط Dani در 85/05/10 و ساعت 14:7
 ‌عشق چیست؟

عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است، چون دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي‌خطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بي‌مصرف است. بدين سبب، ترس پديدار مي‌شود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بي‌خطر، دنياي كارايي، درد پديدار مي‌گردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه
كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد.
ترس از ناشناخته، و ترك ايمني آشنا، ناامني ناشناخته، غير قابل پيش‌بيني بودن ناشناخته، هراسي بس عظيم را سبب مي‌شود.و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» مي‌رود، درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد، نمي‌توانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود، ناگزيراست از ميان آتش بگذرد.


عشق آتش است.
اين به سبب درد عشق است كه ميليون‌ها مردم يك زندگي بي‌عشق را تجربه مي‌كنند. آنان نيز رنج مي‌برند، و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق، رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عالي‌تر خودآگاهي مي‌برد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نمي‌كند، شما را در همان دور باطل در حركت نگاه مي‌دارد.
انسان بدون عشق خودشيفته است، بسته است. او فقط خودش را مي‌شناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است، چه قدر مي‌تواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري مي‌تواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري، هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري
را در عشقي عميق، در شوري شديد، در يك سرمستي كامل نشناخته است، قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينه‌‌اي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت.
رابطه‌ي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق ناب‌تر باشد، هر چه عشق متعالي‌تر باشد، آيينه بهتر است، آيينه پاكيزه‌تر است. اما عشق متعالي‌تر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعالي‌تر نيازمند است كه
شما آسيب‌پذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است.
شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري مي‌تواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري مي‌تواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن
هست.تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت، مي‌تواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه، شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت، شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش مي‌بايست پذيرفته شود.
انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نمي‌توان گذشت. آنان كه مي‌كوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه مي‌شويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده
باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بسته‌ي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد.

عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس مي‌آفريند.
و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموخته‌اند. ما فكر مي‌كنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كرده‌ايم، ما آن را آراسته‌ايم، ما به طور مستمر آن را برق انداخته‌ايم، و هنگامي كه عشق بر در مي‌كوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريده‌ايد. اين نفس زشت، اين ايده كه «من از هستي جدا هستم» اين ايده زشت است، چون غير واقعي است. اين ايده وهم است، اما جامعه‌ي ما
وجود خارجي دارد، جامعه‌ي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است، نه يك حضور.
حقيقت اين است كه در كل هيچ شخصي در دنيا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نيستيد _ نه به مثابه يك نفس، جداي از كل. شما بخشي از كل هستيد. كل به شما راه مي‌يابد، كل در شما نفس مي‌كشد، در شما مي‌تپد، كل هستي شماست.
عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را مي‌دهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را مي‌دهد كه مي‌توانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد، اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد، با يك مرد، اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي مي‌دهد، پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه، يك گام به گامي ديگر رهنمون مي‌شود.عشق يك نردبام است؛ با يك نفر آغاز مي‌شود، با تماميت به پايان مي‌رسد. عشق آغاز است، خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن، از دردهاي بالنده‌ي عشق در هراس بودن، محصور ماندن در يك سلول تاريك است.انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي مي‌كند؛ سلولي كه خود شيفته است.
خودشيفتگي بزرگ‌ترين دلمشغولي ذهن مدرن است.و بنابراين مسائلي وجود دارند، مسائلي كه بي‌معني‌اند. مسائلي وجود دارند
كه سازنده‌اند، زيرا شما را به آگاهي و هشياري متعالي‌تري رهنمون مي‌شوند. مسائلي وجود دارند كه شما را به هيچ جايي هدايت نمي‌كنند. آن‌ها فقط شما را در بند نگاه مي‌دارند، فقط شما را در مخمصه‌ي كهنه‌ي خودتان نگاه مي‌دارند

عشق مساله‌ها مي‌آفريند. شما با پرهيز كردن از عشق، مي‌توانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آن‌ها مسائلي بسيار ضروري هستند! آن‌ها ناگزير از رويارو شدن هستند، ناگزير از مواجهه؛ آن‌ها ناگزيرند زيسته شوند و مي‌بايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند، خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيله‌اند، عشق هدف است. بنابراين، درد هم آن قدر هم كه باشد، به درون
عشق برويد.
اگر شما به درون عشق نرويد، همان گونه كه بسياري از مردم تصميم گرفته‌اند، آن گاه شما با خود درگير خواهيد بود. آن گاه زندگي شما يك زيارت نيست، آن گاه زندگي شما يك رودخانه نيست كه به اقيانوس مي‌رود؛
زندگي شما يك آب‌گير راكد و گنديده است، كثيف، و به زودي هيچ چيزي جز چرك و گل نخواهد بود.
براي پاك ماندن، انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك مي‌ماند، چون به جاري بودن ادامه مي‌دهد. جاري بودن روند پيوسته‌ي باكره ماندن است.يك عاشق باكره مي‌ماند. تمامي عشاق باكره‌اند. مردمي كه عشق نمي‌ورزند، باكره نمي‌مانند؛ آنان مسكوت مي‌شوند، راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن مي‌كنند _ وزودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است.اين جايي است كه انسان مدرن خود را مي‌يابد، و بدين سبب، تمامي انواع روان نژندي‌ها، تمامي انواع ديوانگي‌‌ها متداول شده‌اند. بيماري‌هاي رواني ابعاد عمومي گرفته‌اند. ديگر چنين نيست كه معدود افرادي بيمار رواني باشند؛ واقعيت اين است كه تمامي زمين يك تيمارستان شده است. تمامي انسانيت دارد از نوعي روان نژندي رنج مي‌برد.
و اين روان‌نژندي از ايستايي خودپسندانه‌ي شما مي‌آيد. هر كسي با وهم داشتن يك خويشتن جدا درگير است؛ از اين روي مردم ديوانه مي‌شوند. و اين ديوانگي بي‌معناست، نابارآور، نيافريننده. يا مردم شروع به ارتكاب خودكشي مي‌كنند. اين خودكشي‌ها نيز نابارآور و نيافريننده‌اند.شما ممكن است با خوردن زهر يا پريدن از صخره يا شليك كردن به خود مرتكب خودكشي نشويد، اما مي‌توانيد مرتكب نوعي خودكشي شويد كه روندي بسيار بطئي دارد، و اين آن چيزي است كه دارد اتفاق مي‌افتد. مردم بسيار معدودي به طور ناگهاني مرتكب خودكشي مي‌شوند. ديگران براي يك خودكشي بطئي تصميم گرفته‌اند؛ آنان به تدريج، به آهستگي مي‌ميرند. اما تقريباً، تمايل به انتحاري بودن عالمگير شده است.
اين راه زندگي نيست؛ و دليل، دليل بنيادي آن است كه ما زبان عشق را فراموش كرده‌ايم. ما ديگر براي رفتن به درون آن ماجراجويي كه عشق ناميده مي‌شود، به قدر كافي شجاع نيستيم.از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند، چون سكس مخاطره‌آميز نيست؛ گذرا و موقتي است، شما درگير نمي‌شويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. مي‌تواند براي ابد باشد.عشق مي‌تواند تعهدي مادام‌‌العمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد، ديگري يك آيينه مي‌شود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطه‌اي جنسي ملاقات مي‌كنيد، شما در كل اصلاً ملاقات نكرده‌ايد؛ در واقع، شما از روح ديگري اجتناب كرده‌ايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد، و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهره‌ي اصيل يكديگر پرده برداريد.

عشق بزرگ‌ترين كوآن ذن است.عشق دردناك است، اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد، از بزرگ‌ترين
مجال روييدن و باليدن پرهيز كرده‌ايد. به درون آن برويد، درد عشق را بكشيد، چون بزرگ‌ترين سرمستي از ميان رنج مي‌آيد. بله، درد وجود دارد، اما به سبب درد، سرمستي زاده مي‌‌شود، بله، شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد، اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد، به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت، به مثابه يك بودا. و عشق نخستين طعم نوك زباني «تائو»، تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست، كه زندگي پوچ و بي‌معني نيست.مردمي كه مي‌گويند زندگي بي‌معني است، مردمي هستند كه عشق را نشناخته‌اند. تمامي آن چه كه آنان دارند مي‌گويند، اين است كه زندگي آنان عشق را از
دست داده است.
بگذاريد درد باشد، بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد، و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده مي‌شود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح مي‌آيد.تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق مي‌آموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شده‌ايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات، بلكه خداي مسيح(ع)، خداي محمد(ص)، خداي عارفان و متصوفه، خداي بودا، عشق يك راه است، يك روش، براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد‌، اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد.
و به طور قطع وقتي انسان مثل قطره‌‌اي از شبنم شروع به ناپديد شدن مي‌كند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است، اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم، و حال اين دارد مي‌رود، من دارم مي‌ميرم.» شما در حال مردن نيستيد، بلكه فقط يك وهم دارد مي‌ميرد. شما با وهم همذات پندار شده‌ايد، درست، اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد، شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قله‌ي جاودان لذت، سعادت، جشن و سرور مي‌آورد.

نوشته شده توسط Dani در 85/05/09 و ساعت 14:8
 از اوج

از اوج

باران، قصيده واري،
- غمناك -
آغاز كرده بود.
مي خواند و باز مي خواند،
بغض هزار ساله ي درونش را
انگار مي گشود
اندوه زاست زاري خاموش!
ناگفتني است...
اين همه غم؟!
ناشنيدني است!
***
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
گفتند: اگر تو نيز،
از اوج بنگري
خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست!
*****
فریدون مشیری
 

 


با خويشتن نشستن
در خويشتن شكستن
 
 
ديگرزمان، زمانه  مجنون  نيست
 فرهاد،
در بيستون مراد نمي جويد ،
زيرا  بر آستانه خسرو،
بي تيشه اي به دست كنون سر سپرده است .
در تلخي تداوم و تكرار لحظه ها،
آن شور عشق
- عشق به شيرين را،
از ياد برده است .
تنهاست گرد باد بيابان،
تنهاست .
و آهوان دشت،
پاكان تشنگان محبت -
چه سالهاست
ديگر سراغ  مجنون،
- آن دلشكسته عاشق محزون رام را -
از باد و از درخت نمي گيرند
زيرا كه خاك خيمه ابن سلام  را
خادم ترين و عبدترين خادم
- مجنون دلشكسته محزون است .
در عصر تضاد، عصر شگفتي -
ليلي
- دلاله محبت  مجنون است !!
*****
اي دست من به تيشه توسل جو،
تا داستان كهنه  فرهاد  را،
از خاطرات خفته برانگيزي .
اي اشتياق مرگ
در من طلوع كن .
من اختتام قصه مجنون  رام  را
اعلام مي كنم .

نوشته شده توسط Dani در 85/05/09 و ساعت 13:59
 عشق چیست؟

عشق چیست ؟


 مگر عشق واژه تنهایی نیست ؟ مگر عشق درک غربت نیست؟  مگر عشق در گوشه ای تنها نشستن نیست ؟  مگر عشق در کالبد دیوانگی نیست؟ مگر عشق لال شدن نیست؟ مگر عشق به درون خود ریختن نیست؟  مگر عشق گرداب اتش نیست؟ حیران مانده ام از این عشق مگر چیست که برایش می توان از جان گذشت ای زیبا پسند که عشق را زیبا پسندیدی ،عشق را کجا باید جست؟ در کوچه سار شب یا در گام های افتاب در دیدار یاور کلام هر کجا که هست ان را خواهم جست .

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 12:1
 من و دریا

من و دریا
از خودم بي خبرم از تو بخواهي بلدم
بی تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم

 
در کمين صد دل نا پاک نشستست عزيز
تا نفهمند بيا باز جلو چند قدم

 
خوب پا مینهم اکنون به حریمت دریا
تا تو پاشويه کني اين تن سرشار تبم

 
اشک در دامن دريا چه صفايي دارد
همه شهر به ما زل زده ، ما نيز به هم

 
سادگي نقطه عطفي است ميان من وتو
که مرا نيز گره زد به نگاهت محکم

 
ذره اي از دل خود را به من ساده بده
اي دريا بخدا از تو نخواهد شد کم

 
من به موسیقی امواج تو عادت دارم
با سکوتت همه خلوت من ریخت به هم

 
: چند روزي که نبودي چه کشيدم بي تو
ساحلت کاغذ من بود و هر انگشت قلم

 
اسمان هم که دلش سوخت از اين بي مهري
اشک مي ريخت به پيشاني دريا نم نم

 
بس که با صخره و با موج نشستي دريا
خصلت سنگ گرفته است وجودت کم کم

 
من همانم که قرار است بميرم اينجا
بی تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:59
 شعر
رهی معیری
 
 ناز چشمان تو وامروز   و  فردا   کردنت
 می کشد اخر مرا این ﭙا  وآن   ﭙا   کردنت
 می ﭙسندی بی تو بنشینم در آتش روز  وشب
 یا که یادت رفته  با عاشق  مدارا   کردنت
 می دهی دلتنگیم را در شب مستی   به باد
 غنچه  های  باغ لبها را  شکوفا   کردنت
 هر کجا باشد دلم را  با تو  تقسیم   می کنم
 خوش ندارم بیش از این اینجا و انجا  کردنت
 گرچه رسوای  توام  ناچار  بنشین   با دلم
 تا  ببینی    نیستم   در  بند  رسوا  کردنت
 چشم هایم  را بدست  اور  نگاهم  را  ببین
 سرد مهری هاست حتی در تماشا  کردنت
 
آفتاب
  
فروغ فرخزاد
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود ودور
یا خزانی خالی از فریاد وشور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از ین تلخ وشیرین روز ها
روز بوچی همچو روزان دگر
سایه ایزمروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مر مر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
آفتاب
نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:58
 گل
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است


خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده


نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:56
 دوستت دارم

دوستت دارم
بی کسی رو برای سکوتش دوست دارم
سکوت رو برای آرامشش دوست دارم
و آرامش رو برای داشتن تو دوست دارم
و تو رو برای عشقت دوست دارم
عشقت رو برای به تو رسیدن دوست دارم
عشقت رو ، وجودت رو دوست دارم
ولی شاید تو ..........
منو دوست نداشته باشی
شاید ........
باید ........
حتما .......
احتمالا ......
وقتی که تو نیستی کدومش رو باور کنم
وقتی تو حرفام رو نمی شنوی
وقتی دوست داری جای من
جای من سکوت و تنهایی باشه
ولی باز می گم سکوتت رو
آرامشت رو ، عشقت رو
خودت رو دوست دارم و خواهم داشت
چشم تو چشمم وایسادی و
خیلی راحت بهم گفتی خوش آمدی
می دونی بهت چی گفتم
گفتم می رم ولی یادت باشه که خیلی راحت منو رهای کردی

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:53
 عشق و بار امانت

عشق شاید زیباترین و قشنگترین واژه باشد برا ی همه ولی میتونه زجر آورترین کلمه باشه که یه بار زندگی آدم و خراب کنه
احساس عاشق بودن قشنگترین احساس ولی به امتحانش نمی ارزه . شاید بیشتر آدما دوست دارن عاشق بشن اونم عشق واقعی نه از اون عشقایی که قلب صنوبری هستو یه تیر توش خورده. یه بار شنیدم میگفتن انسان اول باید یه عشق زمینی داشته باشه تا بعد بتونه به ا ون عشق آسمانی وابدی برسه.آره  یه شبنم قبل از اینکه عاشق آفتاب بشه عاشق برگ گل میشه. ولی با این تفاسیر فکر میکنم انسان به همون عشق آخر عشق به خداوند فکر کنه وانرژی شو بزاره فوق العاده موفق میشه به جایی میرسه که میتونه ، که به معنی واقعی همون اشرف مخلوقات .
عاشق یعنی ذره ذره به نسبت ساقط می شود یعنی تعلق خود را نسبت به هر چه که انسان دارد از دست می دهد تا آخر که صدرصد وابستگی روح از جسم  را هم از دست می دهد .
خداوند در مورد رابطش با انسان می فرماید:
آن رابطه ای که بین من وانسان وجود دارد بین من وهیچ یک دیگر از موجودات وجود نداردمن فقط با انسان رابطه عاشقانه دارم.
عاشق به محض عاشق بودن  بار نازی دارد که تنها معشوق می تواند آن را حمل کند بکشد .همانطوری که معشوق چاره گریزی از عاشق ندارد عاشق هم چار ه گریزی از معشوق ندارد پس عاشق ومعشوق مشخص نیست زیرا هر دو عاشق هم هستند .

گفتم که عاشق و معشوق هر دو ناز دارند و اینکه هر دو در مقام مساوات هستند نه میتونیم بگیم کا ر از این بالاتره یعنی خدا عاشق است و انسان معشوق است . اظهار عشق و طلب خداوند نسبت به انسان قبل از اظهار عشق و طلب انسان نسبت به خداوند بوده پس می تونیم بگیم خداوند عاشق است وانسان معشوق است. انسان قبل از اینکه آفریده  شه عاشق خداوند نبود ، اما خداوند قبل از آفرینش انسان عاشق او بود .
درآ یه حدیث قدسی اومده که :
کنت کنز مخفیا فاجببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف
گنجی پنهان بودم دوست داشتم شناخته شوم پس انسان را بیافریدم تا شناخته گردم.
آفرینش انسان با محبت وعشق شروع شد.
تو شمعی جاودانه هستی و دل من پروانه وار گرد وجود تو می چرخد تو اصل وبنیاد همه آفرینش هستی و معشوقه من ( برای همه جانی و برا ی من جانانی)
من می خوام یه مطلب خدمت دوستان عزیزم عرض کنم


 
بار امانت
با رامانتی که خداوند به دوش انسان گذاشته یعنی انسان خودش قبول کرده
 
آنگاه که خدای تعالی می خواست عقل را بیافریند او را نور خویش آفرید پس به او گفت جلو بیا جلو امد پس گفت عقب برو عقب رفت پس گفت نگاه کن نگاه کرد پس گفت سخن بگوی سخن گفت ، پس گفت قسم به عزت وجلالم که هیچ مخلوقی را در نزد خویش عزیز تر از تو نیافریدم بوسیله تو عبادت می شوم، بوسیله تو اطاعت می گردم ، بوسیله تو پاداش می دهم و بوسیله تو شناخته می شوم پس به عقل گفت من کیستم عقل سکوت کرد پس خداوند از نور وحدانیت خویش بر چشمان عقل سرمه کشید عقل چشمهایش را گشود و گفت تو خدا هستی و هیچ معبودی جز تو نیست پس برای عقل امکان نداشت که خدا را بشناسد مگر به کمک خود خدا .

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:52
 دل تنگ
 دلي تنگ به جبران گناهي كه نكردم
 
                        گريه ها كردم و بر اتش دل اشك فشاندم
 
                         ناگزير اشك فشان غمزه از كوي تو رفتم
 
                          نا اميدانه ز دل اه غريبانه كشيدم
 
                           تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگريم
 
                         نيم جان پيكر خود بر در ميخانه كشيدم

DaNi

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:50
 پروانه

به وسعت قلب يك پروانه  

بعضي ها را خيلي دوست داريم وبه ديدنشان عادت كرده ايم وزماني كه از پيش ما ميروند در دل مي گوئيم 
خدايا چقدر دلمان تنگ شده است.......اما خود كلمه دلمان تنگ شده است يعني چه؟         يعني قلبمان كوچك مي شود يا دل مخصوص دلتنگي چيزي است كه نه ديدني است نه لمس كردني يا شايد همان حس غريبي است كه باعث مي شود تپش قلب زياد شود ونفسها همچون سوزني به سينه فرو رود .همان حسي را مي گويم كه از انگشت پا شروع مي شود ومثل موج به سمت بالا مي رود ..گريه مان مي گيردوبي قراري مردمك چشمشانمان را گشاد مي كند...
من مي گويم دل تنگ شدن يعني پروانه شدن 
نمي دانم چرا به ياد پروانه افتادم شايد چون ظريف است ورنگارنگي بالهايش مرا به ياد احساسهاي لطيف و قشنگ مي اندازدپروانه عاشق تست ودلتنگ واز بس كه دلش تنگ ميشود يكدفعه تمام تنش قلب مي شود وچون روح براي ماندن در جسم خود جا كم مي اورد او مي مي ميرد...........
پروانه با تمام وجود دلتنگ مي شود.......دلم مي خواست من هم پروانه بودم...اما نه ...فكرش را كه مي كنم ميخواهم قلبي به وسعت يك پروانه داشته باشم.............

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:46
 آسمان

 آسمان
نغمه خاطر نواز مرغ شب
کاروان ماه راهمراه بود
نيمه شب ها آسمان را عالمي است
آه اگراين آسمان بي ماه بود
****
از جهان آرزوهابوي جان
برفراز باغ دامن ميکشيد
از بهشت نسترن هامي گذشت
بال خودبرگونه من ميکشيد
****
اختران قنديل ها آويخته
زير سقف معبد نيلوفري
کهکشان لرزنده همچون دود عود
مي کنددربزم ماه افسونگري
****
راز هاي خفته درآفاق دور
درسکوت نيمه شب جان مي گرفت
پر به سوي آسمان ها مي گشود
دامن ماه درخشان مي گرفت
****
خوشترازشبهاي مهتاب بهار
عالمي ديگرکجاداردخدا؟
عالم عشق واميدوآرزوست
عالم تنهايي وانديشه ها
****
درفضاي روشن وبي انتها
راه،سوي آسمان ها باز بود
چشمه نوروصفاي ماهتاب
روح من ديوانه پرواز بود!
****
نيمه شب بر عالم افلاکيان
بادلي افسرده مي کردم نگاه
همچنان در پهن دشت اشتياق
کاروان ماه مي پيمود راه...
****
اشک حسرت چهره ام را ميگداخت
ديگرازغم طاقت وتابم نبود
زانکه دراين کوره راه زندگي
آسمانم بودومهتابم نبود!

****
پرده جانکاه ظلمت رابسوز!
اي دل من شعله آهت کجاست؟
جانم از اين تيرگي برلب رسيد
آسمان عمر من ماهت کجاست
****

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:39
  پشت نقاب

 پشت نقاب
 
شوق ِ دیدن تو چشام، داره کم کم می میره
دردِ گفتن داره باز، منُ از سر می گیره
یه نفر پشتِ نقاب، داره هِق هق می زنه
شکلِ من نیس ولی خُب،جنسش از جنسِ منه
هر دُو از جنس ِ غمیم، پا به زنجیرِ سکوت
ما هوای ِ مُرده ایم، تو گلوی ِ یه فلوت
یکی از ما دُو نفر، منُ اِنداخ تو قفس
حالا فریاد ندارم ، حتی قدِّ یه نفس
منُ اُون دوره شدیم، مِثِه درسای کتاب
به فلک بسته شدیم، واسه حرفای ِ حساب
حرفامون گم شُدُ رفت، لای ِ ترسُ اضطراب
ولی باز فلک شدیم، ما به جُرمِ اعتصاب
ما رُ هیچ کس نَشِنید،نه تو بیداری نه خواب
به ما گُفتن که فقط، یه حُبابیم روی آب
ما به ماه خیره شدیم، خورشیدُ سَر بُریدن
قاتلُ نشون دادیم، ولی هیچ وقت ندیدن
جنگلُ خواب می دیدیم، رو درخت خط کشیدن
شکلِ دریا کشیدیم ، کِشتیا سَر رسیدن
داره این پنجِرَه رُ، یکی باز دَر می زنه
انگار از بختِ سیا، وقتِ رفتن ِ منه
منُ من دوره شدیم، لای ِ برگای ِ کتاب
یکی گُفت تو گوشمون، بمونین پشتِ نقاب
ما به دَر طعنه زدیم، تا که دیوار بدونه
حرفِ سر بسته زدیم، هر کی هر جور بخونه....
 
 
         
   شاعر: مهدی اکبری

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:31
 ایمان

اگر آدمی خود را چنين بيند که خدا او را ميبيند ،
موجودیتابناک ميشود به زمان به مرگ به زندگی .
زيرا خداوند انسان را به سيمایخود و شبيه خود آفريد
 يعنی از روح خود در اودميد.
پس هر انسانی از خداست
 و قابليت انجام هر ناممکن را دارد ،
تا حدمعجزه آدمی قادر است و موفق ،
 
اگر ايمانی به اندازهء يقين به خدا داشته باشد 
 
 
 
DaNi

 
 
خدايم!
مرا
متبرک گردان
تا چون
گل ها
که به خورشيد رو می کنند
پيوسته به تو رو کنم.
باشد که
گلی
شوم
در باغچه ی
تو
.
و عطر من
شادی
کوچکی
به زندگی کسانی که از
شادی محرومند
،ببخشد.
 
چی پی واسوانی

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:30
 وسعت زندگي

وسعت زندگیت به آنچه انباشته ای نیست، به میزان بخشندگی توست


DaNi

خود را از جنس نور بدانیم و احساس کنیم از نور هستيم نه از جسم.
در اين صورت آهسته آهسته با نور درون مانوس خواهيم شد.
اين نور هر گاه ما را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر مي بارد .
کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز احساس خواهد کرد .
اگر بتوانيم عميقتر در خويش کنکاش کنیم به درون ديگران نيز عميقتر نفوذ خواهيم کرد.
آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانمان شفاف مي شود و از خلال آن خواهيم ديد که هستي چيزي نيست مگر توده هاي آشوبناک از نور و انرژي .
 
 
 
هرشب از فریاد من بیداره خلق اما چه
سودآنکه باید بشنود بیدار نیست
 

 بازهم شب شدوتنهایی ودیدارسکوت
خیمه زد کنج دلم سایه دیوار سکوت
 
 
دلم همچو اسمان،پرازابرهای بارانیست،
ای کاش دلم امشب بگرید،شایدکه بغض عشق در چشمانم بشکند....

 کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم.....
کفشاي پاره ميخريم ....
اسباب کهنه ميخريم .....
بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟

DaNi

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :
ديوانه ي باران نديده

بي تو يك روز در
 اين فاصله ها خواهم مرد
مثل يك بيت ته قافيـــــه ها خواهم مــــــــرد
تـــــو كه رفتي همه ثانيه هـــا سايه شدنـــد
سايه در سايه آن ثانيه ها خـــواهم مــــــرد
شعله هــا بي تو زبـــي رنگي دريــــا گفـتند
موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد
گـــــم شدم در قـــدم دوري چشمان بهــــــار
بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد!
 

عبرت چه واژه زيبا اما غريبي است !شنيدم آنان كه از گذشته خود عبرت نمي گيرند چاره اي جز تكرار آن ندارند و آنجا بود كه فهميدم چرا زندگي ما تكراري است .


 

 

نوشته شده توسط Dani در 85/05/06 و ساعت 11:12
 پرستو

دلم می خواد مثل غریبه

یه گوشه دنجی بشینم

با خودم تنهای تنها

دلم می خواد مثل پرستو

کوچه های غم و ببینم

که دیگه می خوام بمیرم

دل تنها و غمگینم

به هوای دل دیگه پر نگیره

تک و تنها و آزاد دیگه هرگز به هوای عشق تازه پر نگیره

دلم می خواد مثل غریبه

یه گوشه دنجی بشینم

با خودم تنهای تنها سرد و بیکس

دلم می خواد مثل پرستو

کوچه های غم و ببینم

که دیگه می خوام کوچ کنم میخوام بمیرم

 

نوشته شده توسط Dani در 85/01/29 و ساعت 19:37
 حس غریب

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای نا امید

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتن جمعه های سوت و کور

هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور

با توام با تو که گفتی ، تکیه گاه عاشقایی

میدونم یه دنیا نوری ، ساده ای ، بی انتهایی

مثل لالایی بارون ، تو کویره بی صدایی

تو خود عشقی می دونم ، ناجی فاصله هایی

عمریه دلم گرفته ، گله دارم از جدایی

قایق همیشه حاظر تو کجایی تو کجایی

نوشته شده توسط Dani در 85/01/29 و ساعت 19:32
 خدا نصیبه هیشکی نارفیق نکنه

 

زمین گرمم کمته ، کمته آتیش خدا

بوسه مرگ بچشی ، بخشت بشه جدا جدا

زمین گرمم کمته ، تو که می گفتی من سرم

کی میشه اون گلوتو با دشنه نامردی بدرم

تو که ندیدی خورشید ، پس چرا می خوای بتابی

مگه تو فردا نمی خوای ، تو یه وجب جا بخوابی

آخه چه کار کرده با من ، ریشمو از جا می کنه

وقتی که نفرین می کنم ، بر می گرده خودمو میزنه

هر کاری می خوای میکنی ، زل میزنی میگی اینو باش

زخمه زبونم که زدی ،حالا دیگه نمک نپاش

یه جوری حرف هم می زنی ، که من ازت بدم بیاد

آخه یه ذره فکر کنی ، کی دیگه حالا جز من میاد

 

 

حالا هرجا که هستی پای هرکی نشستی

بدون این رسمه رفاقت چندین و چند سالمون نبود

آخه نبود

آخه این قلب خسته پای یکی نشسته

اما بدون نمیدونست که می خواد بشکنه خیلی زود

خیلی زود

آخه این زخمه کاری چرا آروم نداری

چرا می سوزی و می سازی و میگی دردی نداری بگو

آخه بگو

درد نفرین تو هست درد این زخمه کاری

حتی دردهایی که تو زندگی خدایی بد تره

ای دو رو

گوشاتو وا کن میشنوی ، صدای خرده های من

صدای پر نور که میگه ، دلت میخواد بازم بزن

یادته بردی با خودت ، دلمو باز اسیری

خیالتو راحت کنم ، نمیمیرم تا نمیری

تو که واسه مردم همش ، آسمون بی دریغی

باید بگم خدمتتون ، نارفیقی نارفیقی

یادم نمیره حرفاتو ، یادم نرفته تا هنوز

یادمه آتیشم زدی ، رفتی عقب گفتی بسوز

نوشته شده توسط Dani در 85/01/29 و ساعت 19:23
 قلب من

من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره

اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره

اونی که در راه رفاقت همه هستیشو باخته

هر کسی و نا کسی 2-3 روزی با من همسفر شد

هر کی با زمزمه ی عشق 2-3 روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجر تمام لحظاتم شد

اون که عاشق بود و از جدا شدن می ترسید

همه حراس و ترسش به دروغی که گفته بود نمی ارزید

چه اثر از این صداقت

چه ثمر از نجابت

وقتی سر سوزن به بهار نکردیم عادت


وقتی که گریه کردم گفتند بچه ای

وقتی خندیدم گفتند دیونه ای

وقتی جدی بودم گفتند مغروری

وقتی شوخی کردم گفتند سنگین باش

وقتی حرف زدم گفتند پررویی

وقتی ساکت بودم گفتند عاشقه

حالا ما که عاشقیم میگن گناهه

پس من چیکار کنم؟

نوشته شده توسط Dani در 85/01/29 و ساعت 19:18
 گل پر پر

 گل پر پر

گل پر پر شده تو باد زمستون

ریشه کرده توی سرزمین بیرون

پر از گرد و غبار ساقه و برگش

سهم اون از آسمون برف و تگرگش

توی سیر سایه های سرد و تاریک

میرسه ناله ی شب از دور و نزدیک

آبی رویاتو به سیاهی نفروش

من نمیزارم بشی اونجا فراموش

آه ای گل تشنه من به آسمون رسیدم

من نقشه خدا رو روی دیوارا کشیدم

تا ریشه تو اسیره طوفان و تگرگه

خون دل من با رنگه برگه تو یه رنگه

 

نوشته شده توسط Dani در 85/01/29 و ساعت 19:9
 آخه دله من

توی آینه خودتو ببین چه زود زود

توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

نذار که تو اوجه جوونی غبار غم

بشین رو دلت یهو پیر و زمین گیرت کنه

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست

تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد

خودش میگفت یه روزی میزاره میره

خودش میگفت یه روز خاطرهاتو میبره از یاد

 

 

 

آخه دله من دله ساده ی من

تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

آخه دله من دله دیوونه ی من

دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر ازگار

 

دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت

دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد

از اون چی موندبرات به جز یه قاب عکس رو به روت

 

تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی

تا کی می خوای بشینی چشم به در بدوزی

در پی پیدا کردن کسی برو

که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو

 

 

نوشته شده توسط Dani در 85/01/01 و ساعت 23:55
 وقتی رفتی

گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو میشکنه

گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه

هر وقت که بارون می زنه تو رو کنارم می بینم

حس می کنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم

گفتم بمون اون روز میاد قصه هامون تموم میشه

گفتی اگه باهام باشی لحظه هامون حروم میشه

وقتی رفتی همه دنیا رو سرم

انگاری خراب شد دلم شکست

ساز من زانوی غم بغل گرفت

رفت کز کرد گوشه ی اتاق نشست

از وقتی رفتی هیچ کسی هم درد و همرازم نشد

هیچ کسی حتی یه دفعه هم غصه سازم نشد

رفتی ولی بدون هنوز عاشقتم تا پای جون

دل بهاری عاشق چه تو بهار چه او خزون

هر وقت که بارون می زنه تو رو کنارم می بینم

حس می کنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم

 

نوشته شده توسط Dani در 84/12/26 و ساعت 2:45
 میمیرم برات ...

میمیرم برات

میمیرم برات

نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم

تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات

عاشقم هنوز

نمیخواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم

گفتی من میرم

نمی خواستی بری تا فرداها یار خوشگلم

برو راهی نیست تا فرداها به خاک و گلم

سفرت بخیر

اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا دور

سفرت بخیر

برو گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز

از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز برون

نمیخوام بیای

نمیخوام میون تاریکیه من تو حروم بشی

نمیخوام ازت

نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم باشی

نوشته شده توسط Dani در 84/12/13 و ساعت 1:32
 عشق

 

 

معني عشق

 

عشق، سرطان دوست داشتن است.

عشق، عقد دائمي ما با غربت است.

عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.

عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است.

عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.

عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.

عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.

عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.

عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.

عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.

عشق، عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند

عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.

عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.

عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.

عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد.

عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.

عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.